بعد از  مدتها مطالعه مجموعه ای از کتابهای خشک و جدی، خواندن کافه پیانو مثل ولو شدن روی چمنی سبز در سایه سار خنک درختان سر به فلک کشیده است.مغز آدم خنک میشود.اصلاً برای من مهم نیست که منتقدان در مورد این کتاب چه میگویند و آن را کتابی در حد کتابهای فهیمه رحیمی ارزیابی میکنند.فکر میکنم هر کسی که دستی در نوشتن دارد، بعد از خواندن این کتاب به روانی و یکدستی و قدرت توصیف نویسنده اش غبطه بخورد.بسیاری از انتقادها از کافه پیانو به نظرم از سر عقده است تا نقد علمی.كافه پيانو
از نظر منتقدین، رمان هنری و جدی و "روشنفکرانه"! رمانی است که مفاهیمش به سادگی قابل هضم نباشد، ساختاری فوق العاده پیچیده داشته باشد(ولو بیخود و بی جهت!)، برای مردم عادی - مانند من- قابل فهم نباشد و ...
این کتاب با اشاره های باریک بینانه اش به زندگی یک انسان ایرانی قرن بیست و یکمی، و اتفاقاتی که در اطرافش میگذرد، در واقع یک سند مکتوب از زندگی شخصی و اجتماعی یک ایرانی متعلق به طبقه متوسط شهر نشین با دغدغه های فرهنگی و اجتماعی است.تصور کنید که بیست - سی سال دیگر فرزندان ما با خواندن این کتاب میتوانند تصویر نسبتاً دقیقی از آنچه در زندگی پدر و مادرشان میگذشته داشته باشند.
من به عنوان یک کتابخوان، که مریضی خواندن دارم ، فرهاد جعفری را تحسین میکنم و اثرش را دوست دارم.