چندین بار آمدم بنویسم، نشد.3-4 ماه گذشته چنان غرق در گرداب حوادث شدم که از خودم هم غافل بودم.خفقان سیاسی، رکود شدید اقتصادی، فشارهای مختلف، نگرانی برای سرنوشت فرزندم و دیگر فرزندان میهن دیگر حالی برای نوشتن باقی نگذاشت.
آدمی که امروز در تهران زندگی می کند، حتی اگر هیچ دغدغه و نگرانی سیاسی و اجتماعی نداشته باشد، دائماً مرد هجوم انواع نگرانی هاست.ممکن است هر روز صبح که از خانه خارج میشوم آخرین باری باشد که خانواده ام را میبینم:

- ممکن است زلزله بیاید و به گفته مسئولین 1000.000 نفر در ساعات اولیه آن کشته شوند.(دیده ام این رقم را خیلی با افتخار اعلام میکنند!! مدام به ما مردم هشدار میدهند، چه کاری از دست ما بر می آید جز به زیر آوار رفتن؟)

- ممکن است در اثر آلودگی هوا دچار سکته قلبی شوم

- در اثر تصادف اتومبیل با من عابر پیاده به خیل قربانیان روزانه تصادفات بپیوندم

- به دست ماموری که با شمایل من حال نمیکند کشته شوم (دهها نمونه ، ماجرای مترو کرج یادتان هست؟)

اینها عوامل فوت تاگهانی و مرگ مفاجاه بودند اما عوامل دیگری هم وجود دارند که جان را به کندی میستانند:

-انواع خوراکهای آلوده به مواد رادیواکتیو و سم وسرب که هر روز تایید و تکذیب میشوند

- امواج پارازیت ارسالی برای اختلال در دریافت اخبار ماهواره ها

_شیر های آلوده(شیرهای ایران بیش از حد مجاز جهانی میکروب دارند)

- آب آلوده

- آنفلونزا

- داروهای تقلبی

- پزشکهای بی وجدان بی اعتنا

-....

همه این عوامل را به خفقان سیاسی و اجتماعی ، محرومیت از بدیهی ترین حقوق انسانی، پایمال شدن کرامت انسانی در مواجهه با عوامل امنیتی ، انتظامی و قضایی ، توهین و بدرفتاری در مراجعه به مراکز دولتی ، اضافه کنید.امواج سهمگین گرانی هم که به دنبال زنجیره مطول مهر ورزی های دولت مهر آماده در هم شکستن قایق فکسنی ملت بی پناه است.

دیگر حالی باقی میماند؟