ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاه کاری

وز نفحه روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری

بگشوده گره ززلف زرتار،
محبوبه نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری،

یادآر ز شمع مرده یاد آر!

چون گشت ز نو زمانه آباد،
ای کودک دوره طلایی،

وز طاعت بندگان خود شاد،
بگرفت ز سر خدا ، خدایی،

نه رسم ارم نه رسم شداد،
گل بست زبان ژآژ خایی

زان کس که ز نوک تیغ جلاد
ماخوذ به جرم حق ستایی،

تسنیم وصال خورده یاد آر!

دهخدا